کتاب نیمه تاریک وجود نشر نیک فرجام
کتاب نیمه تاریک وجود نشر نیک فرجام (The Dark Side Of The Light Chasers) یکی از مهمترین و تأثیرگذارترین کتابها در حوزه خودشناسی و خودسازی است که از انتشارش تاکنون از جمله پرفروشترین کتابها در تمام دنیا بوده و به 19 زبان جهان نیز ترجمه گردیده است.
دانشگاهها و مؤسسات آموزشی برتر دنیا این کتاب را تدریس کرده و کلیه مشاوران، روانشناسان و روانکاوان به نام در سراسر جهان نیز خواندن آن را به شدت توصیه میکنند.
تنها هنگامی قادر خواهید بود به آیندهی مورد نظرتان دست پیدا کنید که دردهای گذشته را فراموش نکرده و از آنها درس بگیرید. اگر قصد دارید آیندهای خارقالعاده برای خود بسازید باید گذشته را در آغوش بکشید. هنگامی که یاد بگیرید تمام آنچه را که هستید و تمام آنچه را که پشت سر گذاشتهاید را در آغوش بگیرید به تکاملی خواهید رسید که فکرش را هم نمیکردید.
دبی فورد در این کتاب در مورد شناسایی مهارتها، تواناییها و نیروهای شخصی و درونی هر یک از شما بحث خواهد کرد. هر کسی از مواجه شدن با انرژیها و نیروهای منفی درونی خود گریزان است، غافل از اینکه این نیروها قادر خواهند بود شما را به روشناییهای زندگی برسانند. درک همهی جنبههای وجودی و پذیرفتن آنها باعث میشود که نه تنها خودتان، بلکه اطرافیانتان نیز از نتیجه آن بهرهمند شوند.
در واقع این کتاب شما را یاری میکند تا با شناخت و پرورش تواناییهای درونیتان، حال بهتری نسبت به خود و دیگران داشته باشید و آیندهی درخشانتری برای خود رقم بزنید.
در بخشی از کتاب میخوانیم :
اغلب اوقات فکر میکنیم که همه چیز را میدانیم. «دانستنهای غرورآمیز» مانع از آن میشود که چشمهای خود را به روی حقایق باز کنیم. در واقع فکر میکنیم که همه مسیر را در گذشته رفتهایم و دوست نداریم که بیشتر با حقیقتهای درونی خودمان آشنا شویم.
سایهها غیرقابل انکار هستند. حتی اگر شما سعی کنید که آنها را نادیده بگیرید، از بین نمیروند، بلکه بزرگتر میشوند.
در تمام طول زندگیام من دائما نگران بدیهایم بودم. نگران این بودم که همه فقط باید ویژگیهای خوب من را ببینند و با آنها شناخته شوم. جالبتر اینکه نگرانی من در مورد بدیهای خانواده خودم هم بود.
در انتهای خیابانی که زندگی میکردیم یک زندان وجود داشت. باور داشتم که آدمهای بدی در آن زندان هستند و من تلاش میکردم که عاقبت من رفتن پشت میلهها و تنهایی نباشد.
البته برای اینکه همیشه خوب باشم، گاهی دروغ هم میگفتم. حاضر بودم به هر قیمتی خوبترین و محبوبترین باشم. اینکه هر روز دروغ بگویم باعث شده بود تا ارتباط من با خودم قطع شود. هر چقدر دروغگوتر باشیم، تمام خوبیها را فراموش میکنیم. به مرور زمان به این باور رسیدم که دنیا بدترین جایی است که انسانها در آن حضور دارند. مثل آب خوردن دیگران را قضاوت میکردم و برچسبهای ناپسندی به آنها میزدم.
فکر میکردم دیگران خوشبختند، چون در خانواده خوبی به دنیا آمدند و اگر وضعیت من ناخوشایند است به خاطر خانوادهای است که در آن بزرگ شدهام.
گفتوگوی روزانه من با خودم در مورد «فقط اگر…» ها بود. به خودم میگفتم فقط اگر در خانواده بهتری به دنیا آمده بودم، فقط اگر در اروپا بودم، فقط اگر یک کمد از لباسهای گران قیمت داشتم و… حتما اوضاع فرق میکرد. حتی یک درصد باور نداشتم که ممکن است مشکلات من ارتباطی به دنیای بیرون نداشته باشند.
نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.